امید : نه آقا ! من به زور یه نفرم !
کنفسیوس میگه : " هیچ کس بد نیست . انکه ما بد می خوانیمش خوبی اش کمتر است . " . هیچ کس در ذات بد نیست .تموم خیر و شری که ازبشر سراغ داریم برخاسته از نوع و نحوه ی رشد توی محیط زندگیشه . شاید شرورترین فرد اگه توی بستری از فرهنگ و اندیشه بزرگ می شد می تونست کسی باشه درخور تقدیر . تنها چیزی که می خوام بگم اینه که آدمهای بدی که دور وبرمون وجود دارن ممکنه اون قدری که ما تصور می کنیم بد نباشن . و این ما هستیم که با تصورمون به بدیهای اونا بال و پر می دیم . شاید اگه مهربانی و سخاوت ــ یعنی همون چیزی که گاهی کم دارن توی زندگیشون ــ رو نثارشون کنیم در وجودشون استحاله ای رو به دنیای خوبی ها شاهد باشیم . چون خدا از روح خودش در وجود انسان دمیده پس هیچ کس ذاتا آدم پلیدی نیس ت . تنها اتفاقی که افتاده نفوذ روح پلیدی در وجودشه که جای روح پاکو تنگ کرده . اگه بدونیم چه طور اون روح پاک و مقدس رو در وجودشون دوباره رشد بدیم اون وقته که به ذات خودش و به سمت نیکی ها بر میگرده . به قول انجیل باید یاد بگیریم که : " با شیطان درون انسانها بجنگیم نه با خود آنها . " ...
پاک بودن گرانترین گنج زندگی است . برخی حادثه های زندگی فقط برای زائل ساختن آن رخ می دهند . هرگز به چیزی که آنرا از شما بگیرد تن ندهید حتی دوست داشتن . که علاقه ای که پاکی تان را مطالبه کند رابطه ای پوچ و بی ارزش بیش نیست .
و در آخر ... شبه شعری می نویسم که سال پیش در چنین روزهایی برای سالگردی و برای یادمان و خاطره ای نوشتمش ... برای کسی که رفت و نماند .... اما غم رفتنش تا ابد باقیست ...
" برای کسی که رفت و نرفت ... "
ایستاده ام
بر مزار آرزوهایم ...
چه می پرسی کجایم من ؟
بر فراز بی کسی هایم ...
کنارم گور تا گور
غریو گنگ تنهایی ست
تنهایی " عریان " !
سلاحم حقه ی مرگ است
حریفم ظلمت تردید ...
. . . . . . . .
ایستاده ام ...
تنم از سردی زندگیم می لرزد
شعرم از فاصله ها شاکی نیست
این عشق به فراقش
ــ هر چند گفتنش سخت است ــ
می ارزد ! ...
. . . . . . . . .
ایستاده ام ...
زمستان است اینجا !
شادی ی رنج است و
رنج شادی ...
با تو ام ! برخیز ! بگشای چشم !
با توام ای زاده ی الفت !
ای تو که چشم دلم را
به مهرت بگشادی ...
با تو ام ! برخیز !
هوای سرد بی رحم زمستان را
تحمل بیش از این نیست ...
. . . . . . . . .
ایستاده ام ...
نگاهم کن !
داغ عشق دختری در دل
خاک گور دلبری در مشت
اشک رنج عاشقی در چشم
حجم سرد پیکری بر پشت ...
نگاهم کن !
آیا می بینی ام هنوز ؟
آری ! ایستاده ام !
ایستاده در بوران و باد ...
ایستاده ام تا بر آرم فریاد
از ژرفای دل :
" زندگی بی عشق
مباد ! ... " ...