فرهاد : جدی ؟ ولی من که راحتم . اصلا آرایشگاه نمی رم .
امید : برو بابا ! مگه میشه ؟ تو که کچل نیستی ! وقتی موهات بلند میشه چی کار میکنی پس ؟
فرهاد : با زنم دعوا می کنم !!
مترسکا دنیای غم انگیزی دارن ... تنها همدمشون کلاغهای شوم و سیاهی ان که باید برسم فلسفه ی وجودی زندگیشون فراریشون بدن ... هیچ کس نمیاد سراغشون ... گاهی وختا آدما از دور اونا رو با یکی اشتباه می گیرن ... بیچاره مترسکا شاد می شن که یکی غیر کلاغها داره میاد سمتشون ... مترسک خودشو برای سلام و احوال پرسی آماده می کنه ... نمی دونه چطور بگه ... آخه تا حالا به یکی سلام نکرده ... تا حالا به صورتی لبخند نزده ... هر چی بوده فریاد و خشونتی بوده که نثار کلاغها کرده ... مترسک منتظر اومدنشه ... اما همین که آدما بهش می رسن و میفهمن که که اون یه مترسکه بی اونکه حتی نگاهی بهش بندازن و توی صورت مترسک شوق دیدار و لذت آشنایی رو ببینن می ذارن و میرن ... و مترسک تمام وجودش رو غم تنهایی پر میکنه ... مترسکی که پای رفتن نداره تا بره سمت کسی که میتونه باهاش زندگیشو شادیشو و غماشو تقسیم کنه ... مترسک باید منتظر بمونه تا یکی بیاد سراغش ... اینه زندگی مترسکی ! ... و هر چی زمان میگذره مترسک دیگه مثل روزای اول نفرتی از کلاغها توی وجودش حس نمیکنه ... اما با این وجود نمی تونه خودشو محصور زندگی با سیاهی و پلیدی بکنه ... و با اینکه کلاغها تنها موجوداتی ان که میان سراغش باز هم عشق به موندن و همراه دنیای اونا شدنو توی قلبش ایجاد نمیکنه ... و همین جور نفس میکشه و برسم عادت فراری میده و فراری میده ... ... ! ... و اینه که وقتی زندگیت مترسکی باشه هر چقدر هم که دور و برت شلوغ باشه باز هم تنهایی ... ... اما شاید یه روزی دیدی مترسک ما هم پای رفتنو پیدا کرد ... و ازدنیای کلاغهای اشنا و آدمهای نا آشنا پر گشود و رفت ... کسی چه می دونه آخرشو ...
نازنین : امید قهوه می خوری ؟
امید : نه !
نازنین : مطمئنی ؟
امید : نه !
( وقتی امید کوچک بود ... )
امید : مامان ! می ذاری برم با رضا بازی کنم ؟
مامان امید : نه مامان جون ! مگه بهت نگفتم رضا بچه ی بدیه و نمیخوام باهاش بازی کنی ؟
امید : پس اجازه بده برم باهاش دعوا کنم !
کسی چه می دونه چه حرفایی پشت یه نوشته اس ... کسی چه می دونه پشت این وبلاگ ... پشت این امید ... پشت این زندگی ... چه حقیقتی نهفته ... کسی چه می دونه آینده سوپرایز بزرگشو چه وقتی رو میکنه ... کسی چه می دونه ... حتی امید ... حتی اونم نمی دونه ...
